حلقه مفقوده آزادی

« منتشرشده در خبرگزاری رسا(اینجا) »

«آزادی» مفهومی است که همواره یکی از بحث برانگیزترین موضوعات داخلی و بین المللی جوامع بشری بوده است. مفهومی که همگان آن را تقدیس، و برای رسیدن به مطلوب خویش بدان چنگ زده­اند. هم موافقان دین خود را مدافع آزادی می­دانند هم مخالفان دین. هم موافقان اختلاط روابط پسر و دختر، منتقدین مسئله حجاب و مروجین بی­قیدی­های اجتماعی و لاابالی­گری­های اخلاقی استناد به آزادی می­کنند، و هم مخالفان این ولنگاری­ها و مدافعان ترویج احکام الهی و اصول اخلاقی. هم ایالات متحده به خود حق داده که به بهانه دفاع از آزادی، به ملتهای دیگر تجاوز کند و هزاران جنایت انجام دهد، هم ملتهای مبارز در مقابل آنان با نام آزادی ایستادگی می­کنند. این چه مفهومی است که این همه دچار تضادها و تناقض با ذات خویش شده؟ آیا در دل مفهوم آزادی حلقه مفقوده­ای موجود است که بتواند جوابگوی این همه تضاد و تناقض باشد؟ واگر هست، آن حلقه مفقوده چیست؟ شاید جواب را در ملزمات و بازدارنده­های حقوقی جستجو کنیم، اما بازهم به پاسخ حقیقی نخواهیم رسید چراکه خود بازدارنده­های حقوقی (چه حقوق را الهی و واضعش را خداوند بدانیم و چه بشری و از نوع اعتباریات بشری که در این صورت راه برای سوء استفاده­های نفسانی باز می­شود) احتیاج به یک اهرم برای کامل و صحیح اجراشدن دارند و این اهرم گزاره­های اخلاقی است که باعث می­شود نهادها و مجریان حقوق، در اعمال، اجرا و نظارت بر مسائل مختلف طرف حق را وانگذارند. یک قاضی زمانی قضاوتش عادلانه است که متصف به ملزومات اخلاقی و صفت عدالت باشد وگرنه هرچقدر هم نظارت سخت اعمال شود با یافتن کوچکترین مفرّی عدالت را ذبح خواهد کرد.

در مسئله «آزادی» نیز به همین شکل است و تنها اهرمی که می­تواند به طور یقینی آزادی را از مرزهای توحش خارج نگاه دارد «اخلاق» است که همان حلقه مفقوده آزادی در بسیاری از جوامع غربی و شرقی و اندیشه­ها و تعاریف سکولار از آزادی است. بنابراین پوچ بودن شبهه­ای که برخی مطرح می­کنند مبتنی براینکه اخلاقیات محدود کننده آزادی است ظاهر می­گردد، چراکه آزادی مادامی مقدس و قابل احترام است که خود مبدل به نقض آزادی و حقوق دیگری نشود که در آن صورت تبدیل به توحشی در لقای نام آزادی می­گردد و نام آزادی به همراه تقدس مفهومی آن ساتری می­گردد برای توحش برآمده از خروش نفسانیات و غرایز. البته این حرف به معنای این نیست که حدود آزادی تا آنجایی است که به آزادی­های دیگران لطمه وارد نکند چراکه این سخنِ به ظاهر زیبا، کلامی باطل است، بلکه آزادی باید به سمت تکامل و تعالی نفس انسانی حرکت کند اما اگر برای رهایی نفسانیات حیوانی باشد و باعث لطمه زدن به نفس انسانی و یا به تعبیر شهید مطهری، «خود عالی»[۱] شود باید محدود گردد، و این محدودیت، درحقیقت تحدید توحش و شهوات نفسانی است. این لطمه زدن به نفس انسانی، گاه بواسطه تجاوز به حقوق و کرامت دیگران حاصل می­شود و گاه بواسطه تجاوز به کرامت خویش، و در هر دو حالت «خود عالی» یا همان نفس انسانی فرد تنزل کرده و لطمه می­خورد.[۲]

این حقیقت(تبدیل آزادی به توحش) در جوامع امروزی کاملا مشهود و ملموس است، جوامعی که با زدودن اخلاقیات از گوهر آزادی، ادامه خواندن حلقه مفقوده آزادی

مقایسه اندیشه های سیاسی اسلام و یهودیت صهیونیسم(۱)

مقدمه:

” لَتَجِدَنّ أَشَدَ النَّاسِ عَداوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا …” (مائده:۸۲) «به درستی که دشمنترین مردم نسبت به مومنان را یهودیان و مشرکان می­یابی».

از جمله اسناد تکان دهنده ای که جهانیان را بهت زده کرد و واکنش­های گوناگونی را باعث شد، کتابی است به نام پروتکلهای دانشوران و زعمای صهیونیسم که مجموع ۲۴ گزارش جلسه ای در تعیین خط مشی و  نحوه عمل صهیونیستهاست. پرتکل­ها برنامه­ای است که سرمایه داران و اقتصاد دانان یهود برای ویران کردن بنای مسیحیت، قلمرو پاپ و دست آخر، اسلام، تنظیم کرده اند. (عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص:۴۳) مطالب این کتاب از آنجا که گزارش جلسه های داخلی و سری صهیونیستهاست، به کلّی عاری از تعارفات معمولی و سیاسی و کاملاً بی پرده و صریح است و درست به همین دلیل است که از یک سو عمق خباثت و طینت جنایت پیشه این دشمنان بشریت را نشان می دهد و از سوی دیگر سخت حیرت انگیز و شگفتی آور است. از همان روز اول پیدایش آن هم، صهیونیستها با تمام توان و نیرو سعی کردند نسخه های آن را نابود کنند و نقدهای مفصل در رد آن بنویسند و به هر حال آن را مخدوش یا بی ارزش و یا فراموش شده، قلمداد کنند. ما در این نوشتار قصد نداریم که به تاریخچه و چرایی پیدایش این پرتکل­ها بپردازیم چرا که این مقوله خود مجالی جدا می­طلبد، هدف این مختصر مقایسه­ ی تفکرات یهود و اندیشه­های اسلام در موضوعات واحد می­باشد، لذا از وارد شدن به آن موارد(تاریخچه و چرایی پیدایش) خودداری کرده و به اصل موضوع مورد نظر می­پردازیم. امروزه وسعت حملات و سرمایه­ گذاری کلان دشمنان ملت­های آزاده و اسلامی بر کسی پوشیده نیست. با بررسی تاریخ بشر به این حقیقت خواهیم رسید که همواره میان حق و باطل درگیری و نزاع وجود داشته ، از این رو قران کریم پرده از جنگی دائمی میان حق و باطل برداشته و فرموده : ” وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا “( بقره: ۲۱۷)؛ فتنه از قتل بزرگتر است ، و مشرکان همواره با شما می جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان منحرف کنند- از طرفی در نزد ما کتابی است که تبیان لکل شیء و منبع هر آنچه که یک جامعه استکمالی به آن نیاز دارد، می­باشد. همچنین جامعه­ ی اسلامی از وجود انوار مطهر معصومین که قرآن ناطق­ اند و نیز علمای شریف و صاحب نظران بنامی برخوردار می­باشد. از این رو به نظر آمد که در این میدان نیز باید نگاهی به آن دریای بی­کران و غنی الهی و آن بزرگ مردان الهی انداخت و از راهکارهای آنان بهره جست. نگارنده در این نوشتار بنا را بر اختصار گذارده، در هر مورد به آوردن چند نمونه و یا چند استدلال کفایت کرده. امید است که این مختصر مورد عنایت و رضایت حضرت حق متعال قرار گیرد.

آزادی سیاسی (political liberty):

در اولین پرتکل از برنامه­ های شیطانی یهود آمده که:” بهترین نتایجی که از حکومت بر “گوییم”( غیریهود-goyem) خواهان تحقق آن هستیم به وسیله خشونت وترور بدست می­آید، نه با مباحثات آکادمیک. آزادی سیاسی ایده­ای بیش نیست و واقعیت خارجی ندارد اما هر یک از ما باید بداند که چگونه در موقع لزوم از این طعمه برای جذب گروه­ها و توده­ها به سوی حزب خود و نابود کردن حزب مخالف که حکومت و قدرت را دراختیار دارد استفاده کند. این کار، در صورتی که حزب مقابل گرفتار میکروب ایده­ ی آزادی موسوم به لیبرالیسم (Liberalism) باشد، آسان و ساده خواهد بود.”( عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص:۲۵۰)

در عبارت فوق قیودی وجود دارد که لازم است تا حدی به آنها پرداخته شود. اولین قید که لازم است تا در حد وسعت این نوشته بدان پرداخته شود اصطلاح «آزادی سیاسی» است که ابتدا لازم است به مفهوم آزادی توجهی داشته باشیم. در بیان چیستی آزادی سخن واحدی وجود ندارد بلکه برداشت­ها و تفاسیر متعددی موجود است که باید علت این تعدد تفسیر از یک مفهوم واحد را در نوع هستی­ شناسی، جهان­بینی و راه و روش و مسلک هر اندیشمندی جستجو کرد. در این که انسان موجودی است مختار شکی نیست و این اختیار و اراده لازمه جوهر ذات او است و تکلیف بیانگر این اراده و اختیار است چراکه اگر اختیار نباشد تکلیف لغو و بیهوده است و نیز اگر آزادی را از انسان نفی کنی اختیار وی را نفی کردی چرا که آدمی در محیطی آزاد مختار به انتخاب است. اسلام به مسئله آزادای بسیار توجه نموده و در قرآن آیات متعددی در این باب داریم، از جمله آیاتی که بحث آزادی را بسیار زیبا بیان فرموده آیه ۶۴ سوره آل عمران می­باشد: ” قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ “- بگو: اى اهل کتاب! به سوى سخنى بیایید که میان ما و شما مشترک است. جز آنکه خداوند را نپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم و بعضى از ما بعضى دیگر را بجاى خدا ارباب نگیرد. پس اگر (از این پیشنهاد) سرباز زدند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمان و تسلیم خدائیم؛ در این آیه خداوند متعال تمام انسانها را با هر آئین و مسلکی و هر نزاد و قومی دعوت به یک حقیقت واحد می­کند، “تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ ” که آن حقیقت واحد و شریف مرکب از دو جزء است، جزء نخست آن توحید و دوری از شرک” أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً ” و جزء بعدی آن آزادی در جامعه می­باشد “وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ “.

باید دانست که واژه­ ی آزادی هر تعریفی داشته باشد برای اینکه بروز و ظهور یابد، در هر سطحی که باشد، محدود می­شود. انسان آزاد آفریده می­شود، اما در برخورد با محیط، خانواده، جامعه، دولت، دین و…. از آزادی­اش به نحو محسوسی کاسته می­شود و محدود و مقید به قوانین پذیرفته شده می­گردد. به دیگر سخن، آزادی مطلق محال است.( شریف لک­زایی، ۱۳۸۷، ص: ۲۵) آزادی تا زمانی مشروع است که منجر به تعرض فرد به حق وحقوق دیگری نشود در واقع آزادی یک فرد نباید مانع آزادی فرد دیگر و یا نافی حقوق غیر شود و نیز نباید با قوانین شرع مقدس در تعارض باشد. که این خود باعث محدودیت در آزادی می­شود. به دیگر سخن؛ وصف، تابع موصوف است چه در موجودیتش و چه در شئون و ویژگی­هایش، بنابر این اگر موصوف مقید به قید محدودیت باشد حتما وصف نیز به همان قید مقید می­شود و از آنجا که انسان چه در مرحله هستی خویش وچه در اوصاف و افعال محدود است، آزادی وی نیز که از اوصاف او به شمار می­آید محدود می­شود. ذات لایتناهی حق تعالی تنها مرجع شایسته برای این حد گذاری است: ” إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ”( قمر: ۴۹)

کلمه” کل شى‏ء”- با فتحه لام- منصوب به فعل مقدر است، فعلى که جمله” خلقناه” بر آن دلالت مى‏کند، و تقدیر کلام” انا خلقنا کل شى‏ء خلقناه” است، و جمله” بقدر” متعلق است به جمله” خلقناه”، و باء آن مصاحبت را مى‏رساند. و معناى آیه این است که: ما هر چیزى را با مصاحبت قدر” توأم با اندازه‏گیرى” خلق کردیم. و قدر هر چیز عبارت است از مقدار و حد و هندسه‏اى که از آن تجاوز نمى‏کند، نه از جهت زیادى و نه از جهت کمى، و نه از هیچ جهت دیگر.( علامه طباطبایی، ۱۳۷۴، ج ۱۹: ۱۴۰) خداى تعالى در این باره مى‏فرماید:” وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ”(حجر: ۲۱) – و هیچ چیز نیست مگر آنکه منابع و گنجینه‏هاى آن نزد ماست و ما جز به مقدار معین فرو نمى‏فرستیم؛ پس هر موجودی در خلقتش مقید می­شود به حدى که نه تواند از آن تجاوز کند، و نه از آن صراط معینی که برای موجودیتش ترسیم شده خارج شود.

علامه طباطبایی در تفسیر آیه فوق می­فرماید: مراد از” هر چیز” نوع هر چیز است، نه شخص و فرد، مثلا از انسان نوع انسان مقصود است نه زید و عمرو، و مراد از” قدر معلوم” کمیت و کیفیت معین از افراد است، و منظور از” وجود خزائن و وجود هر چیز در خزائن خداوند” وجود بر حسب تقدیر و فرض است، نه بر حسب تحقق. بنا بر این، آیه شریفه یک نوع تشبیه و مجاز مرتکب شده است. پس براى خدا از انواع موجودات مانند انسان، اسب، درخت خرما، و غیر ذلک، از اعیان و صفات اعیان و آثار و افعال آنها، مقدوراتى است تقدیرى و غیر متناهى که دائما از آن مقدورات جز به مقدار معلوم و عدد معین محدود، بیرون نمى‏شود، و از آن تقدیر و فرض به عالم تحقق و فعلیت در نمى‏آید.( علامه طباطبایی، ۱۳۷۴، ج۱۲: ۲۰۶) تا اینجا مشخص گشت که آزادی مطلق و نامحدود محال است. اما اکنون باید روشن گردد که منظور از آزادی سیاسی چیست؟ این چه مفهوم و حقیقتی است که بشر برای رسیدن به آن این همه مبارزات کرده، خون­ها داده و دست به انقلاب­هایی برای رسیدن به آن زده است؟

آزادی سیاسی یک نوع روحیه و اخلاق خاص در مردم یک جامعه می­باشد که بر اساس آن هم ملت به خود این حق را می­دهد و هم نظام حاکم بر آن جامعه این حق را به رسمیت می­شناسد که مردم در تحولات و تصمیم گیری­ها مشارکت داشته باشند و تصمیمات مجریان را تحت نظارت داشته، نقد و بررسی کنند. در این تعریف آوردیم که ملت باید این حق را به خود بدهند چرا که تا ملتی به این حد از بلوغ فکری و اجتماعی نرسد که در تصمیمات و تحولات اجتماعی حق مشارکت دارد به آزادی سیاسی دست نخواهد یافت و از طرفی هم نظام حاکم نیز باید این حق را برای مردم جامعه قائل باشد. آزادی حقیقتی است که تنها در نظام­های متکی بر مردم سالاری محقق می­شود. از این رو اسلام مؤکدا انسان را از سرسپردن به طاغوت و نظام­های استکباری نهی می­کند” وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت “. (نحل: ۳۶ )– و همانا ما در میان هر امّتى پیامبرى را برانگیختیم (تا به مردم بگویند) که خدا را بپرستید و از طاغوت دورى نمایید؛ دعوت به توحید و دورى از طاغوت، در رأس برنامه پیامبران بوده است. خداپرستى با پذیرش سلطه‏ى طاغوت‏ها و ستمگران، نمى‏سازد. (محسن قرائتی، ۱۳۸۳، ج۶: ۳۹۳ )

یکی از مبانی که آزادی را به ارمغان می­آورد نفی عبودیت از غیر خدا است، لذا در آیات متعددی بر این اصل تاکید شده. در آیه شریفه فوق قبل از نهی از سرسپردن به طاغوت، شرک و عبودیت غیر خدا را نفی می­کند چرا که لازمه آزادی حقیقی اعتقاد به توحید است. در آیه ۶۴ آل عمران ” قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ” نیز قبل از بیان اصل آزادی که جزء دوم حقیقت واحد است بر جزء اول آن یعنی اصل توحید و دوری از شرک تاکید می­کند. در سخنان شهید بزرگوار آیه­الله بهشتی می­خوانیم: ” بزرگترین شعار اسلام آزادی است. از دید اسلام تا انسان آزاد نباشد انسان نمی­ماند”( شریف لک­زایی، ۱۳۸۷، ص: ۵۰ ) از این رو است که در اسلام هیچ چیز به انسان تحمیل نمی­شود حتی دین؛( شریف لک­زایی، ۱۳۸۷، ص: ۵۱) ” لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ” (بقره: ۲۵۶)- در (پذیرش) دین، اکراهى نیست همانا راه رشد از گمراهى روشن شده است.

امام خمینی(ره) در این باره می­فرماید: ” ریشه و اصل همه­ی عقاید که مهمترین وبا ارزشترین اعتقادات ما است اصل توحید است. این اصل به ما می­آموزد که انسان باید تنها در مقابل ذات اقدس حق تسلیم باشد و از هیچ انسانی نباید اطاعت کند مگر اینکه اطاعت او اطاعت خدا باشد. بر این اساس هیچ انسانی هم حق ندارد دیگران را به اطاعت خویش وا دارد، ما از آن اصل اعتقادی، اصل آزادی بشر را می­آموزیم که هیچ کس حق ندارد انسانی یا جامعه و ملتی را از آزادی محروم کند” (امام خمینی،۱۳۸۷، ج۴: ۱۴۶).

بر خلاف افکار شیطانی یهودیت صهیونیسم که اعتقادی به آزادی سیاسی نداشته و تنها از آن به عنوان ابزاری برای نابودی جوامع غیر یهود استفاده می­کند، اسلام به این مقوله بسیار بها داده و آن را یکی از اصول جوامع انسانی می­داند. از منظر اسلام انسان فطرتا آزاد است چرا که آزادی از صفات انسان است. امیر مومنان علی (ع) آن رهبر الهی چه زیبا در این جمله آزادی انسان را بیان می­کند و آن را جزء صفات انسانی می­شمارد:” و لا تَکُن عَبدَ غَیرِکَ و قَد جَعَلَکَ اللّهُ حُرّاً ” (نهج البلاغه: نامه۳۱)- بنده دیگری نباش که خدا تو را آزاد آفرید؛ در منظر امیرالمومنین علی (ع) انسان آزاد و مختار آفریده شده و از این رو مسئول است، و این آزادی و اختیار و مسئولیت در همه­ی عرصه­های زندگی انسانی گرانقدرترین گوهر حیات و والاترین شرافت آدمی است، و کسی را نسزد که این آزادی و اختیار و مسئولیت را نفی کند و حق آزادی را زیر پا گذارد. (مصطفی دلشاد تهرانی، ۱۳۸۲، ص: ۳۲) ودر موضعی دیگر اینگونه بر آزادی سیاسی و آزادی بیان تاکید می­فرماید:” وَ لاتَظُنُّوا بِیَ استِثقالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی ………فَلاتَکُفُّوا عَن مَقالَهٍ بِحَقٍّ اَو مَشوَرَهٍ بِعَدلٍ”(نهج البلاغه، خطبه:۲۱۶) -گمان مبرید که اگر حقی به من پیشنهاد شد بر من گران می­آید…. پس از گفتن حق یا مشورت در عدالت خودداری نکنید؛ او حق مردم را در ابراز عقاید و نظرات و نقد و مشورت به رسمیت می­شمارد و انگونه به رشد اجتماعی و سیاسی مردم کمک کرده و تلاش کرده تا جامعه­ی اسلامی، جامعه­ای پویا باشد. وقتی که در جریان حکمین برخی از یاران مردد شده و از فرمان امام پیروی نکردند ایشان اینگونه دیدگاه آزادی گرایانه­ی خود را بیان فرمودند:”وَ لَیسَ لِی أن أحمِلَکُم عَلَی مَا تَکرَهُون ” (نهج البلاغه، خطبه: ۲۰۸) – من دوست نمی­دارم که شما را وادار به چیزی کنم که دوست نمی­دارید؛ در حکومت علوی تمامی آحاد جامعه با هر آیین و مسلکی، و هر قوم و نژادی که داشتند از ضعیف­ترین اشخاص و پایین­ترین طبقات به راحتی می­توانستند از هر یک از مسئولین حکومتی و لشکری در هر رده­ای انتقاد کنند و یا علیه او اعلام جرم نمایند. در بحث آزادی سیاسی سخن بسیار است و خود نیاز به بحثی جدا و مفصل دارد که در مقال نمی­گنجد لذا به این مختصر اکتفاء می­کنیم.

توده­ی مردم (Populace):

اما قید دومی که در برنامه اول یهود لازم است به آن پرداخته شود ” توده مردم ” است.

باید برسی شود که نظر و تفکر آن­ها در مورد توده مردم چیست و در مقابل، اسلام در مورد توده مردم چه می­اندیشد. در پرتکل اول یهود در مورد این قید آمده که:” توده­ها در تحلیل مسائل از حد ظواهر سطحی فراتر نمی­روند. ( عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص:۲۵۱) توده قادر به تشخیص منافع و مصالح خود نیست. باید دانست که قدرت توده کور است. احساس درک ندارد. برای فهم و درک مطالب در چهارچوب معقولی حرکت نمی­کند. از هر طرف صدایی بلند شود به دنبال آن می­رود( عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص:۲۵۴) ” یهود توده مردم را موجوداتی کر و کور، بدون درک و فهم سیاسی و اجتماعی و افرادی که با هر نسیمی به حرکت درمی­آیند تصور می­کند و می­پندارد که باید از این خصلت توده­ها استفاده کرد تا با ابزاری چون آزادی و… بر گرده آن­ها سوار شد و بر قلمرو و منافع این موجودات بدون درک و فهم تاخت از این رو بهترین شیوه­ی حکومت بر این توده­ها را حکوت­های سلطنتی، مستبد و موروثی می­داند؛ ” فقط یک فرد مجرب که از همان کودکی برای فهمیدن حکومت خود مختار تربیت شده و آن را تمرین کرده می­تواند کلماتی را که از الفبای سیاست به وجود آمده به خوبی بفهمد و ارزیابی کند… فقط یک حاکم مستبد و مطلق العنان می­تواند به طور دقیق و کامل برنامه ریزی کند و سپس آن را در کلیه اجزای دستگاه حکومتی به اجرا درآورد. بدون یک حکومت مستبد و مطلقه، تمدن نمی­تواند به حیات خود ادامه دهد”( عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص:۲۵۵-۲۵۶) . در یک نگاه، یهود توده مردم را موجوداتی فاقد درک و فهم سیاسی و اجتماعی می­داند که صلاحیت تصمیم گیری درباره آینده­ی خویش و نیز ورود به صحنه­ی سیاسی_اجتماعی را نداشته و باید بوسیله یک حکومت خودکامه و با ابزار زور و خشونت مهار شوند. اکنون که تفکرات یهود را در این مورد تا اندازه­ای بیان کردیم به بیان اندیشه­های اسلام و رهبران اسلامی در این باب می­پردازیم. ذات اقدس الله درکتاب انسان ساز قرآن می­فرماید: ” إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم ” (رعد: ۱۱) – خدا حال هیچ قومى را دگرگون نخواهد کرد تا زمانى که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند ؛ در این آیه خداوند تغیر سرنوشت اقوام را در در گرو تغیر خودشان می­داند، یعنی تا توده­ی مردم خود به فکر چاره اندیشی و دگرگونی در وضع خویش نباشند تغییر حاصل نمی­شود.

جمله “إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ “که در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است، یک قانون کلى و عمومى را بیان مى‏کند، قانونى سرنوشت‏ساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده! این قانون که یکى از پایه‏هاى اساسى جهان بینى و جامعه‏شناسى در اسلام است، به ما مى‏گوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هر کس در دست خود شما است، و هر گونه تغییر و دگرگونى در خوشبختى و بدبختى اقوام در درجه اول به خود آنها بازگشت مى‏کند( آیه الله مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۱۰: ۱۴۵)این اصل جامعه شناسی در اسلام بیان­گر نوع نگاه اسلام به توده­ها است. اسلام توده­ها را مردمانی دارای فکر واندیشه می­داند که دارای درک و فهم­اند و می­توانند در مورد آینده خویش تصمیم بگیرند. قرآن مجید با تعابیر و اشکال مختلف از مردم خواسته که در صحنه‏هاى اجتماعى حضور مداوم و فعّال داشته باشند، از جمله:

“یا ایُّهَاالَّذینَ امَنُوااتَّقُوااللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ‏الصَّادِقینَ” (توبه، ۱۱۹) – اى کسانى که ایمان آورده‏اید، تقواى الهى پیشه کنید و با صادقان باشید؛ ویا در جای دیگر می­فرماید :”یا ایُّهَاالَّذینَ امَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَلِلَّهِ” (نساء، ۱۳۵)- اى مؤمنان، کاملًا به عدالت، قیام کنید و براى خدا شهادت دهید؛ باید توجه داشت که قوامین جمع قوام” صیغه مبالغه” به معنى” بسیار قیام کننده” است، یعنى باید در هر حال و در هر کار و در هر عصر و زمان قیام به عدالت کنید که این عمل خلق و خوى شما شود، و انحراف از آن بر خلاف طبع و روح شما گردد. (آیه الله مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۴: ۱۶۲)

در آیات پایانی سوره مبارکه­ی فتح نیز یاران ثابت قدم پیامبر (ص) را به زراعت سرسبز و باشکوهی تشبیه مى‏کند که دائم در حال جوانه‏زدن و رشد و نمو است و سبب خشم کفّار مى‏گردند؛ ” مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیل َکزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّار”(فتح:۲۹) – توصیف آنها در تورات است، و توصیف آنها در انجیل همانند زراعتى است که جوانه‏هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محکم شده، و بر پاى خود ایستاده است، و به قدرى نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتى وا مى‏دارد! این براى آن است که کافران را به خشم آورد؛ این آیات یاد شده یک پیام مشترک را به جامعه­ی اسلامی می­دهد و آن حضور مستمرتوده­ی مردم در صحنه­های مختلف اجتماع است، همان‏گونه که در آیه ۱۱۰ سوره آل عمران جامعه­ی اسلامى را با صفت بهترین امّت ستوده، می­فرماید: “کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّه” – شما بهترین امتى بودید که به سود انسانها آفریده شدید (چه اینکه) امر به معروف مى‏کنید و نهى از منکر، و به خدا ایمان دارید؛ و بر حضور در صحنه ، تصریح دارد.

نظام سازی سیاسی اسلام بدون حضور مردم ممکن نخواهد بود، چنانکه خداوند متعال نیز با وجود ارسال انبیاء، از مردم می­خواهد که به کمک شتافته و در اقامه عدل قیام کرده و رسولان را یاری نمایند (حسینعلی سلیمانیان، ۱۳۹۰، ص:۲۰۲) : ” لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط” (حدید: ۲۵) – همانا ما پیمبران خود را با ادلّه و معجزات فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان عدل نازل کردیم تا مردم به راستى و عدالت گرایند؛ نکته جالب دیگر در جمله” لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ” این است که از” خود جوشى مردم” سخن مى‏گوید، نمى‏فرماید: هدف این بوده که انبیاء انسانها را وادار به اقامه قسط کنند، بلکه مى‏گوید: هدف این بوده که مردم مجرى قسط و عدل باشند! آرى مهم این است که مردم چنان ساخته شوند که خود مجرى عدالت گردند، و این راه را با پاى خویش بپویند. (آیه الله مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۲۳: ۳۷۲) بسیار واضح است، مقدمه این تفکر که باید مردم مجری عدالت باشند، اعتقاد به فهم و درک توده مردم است و الا گروهی که تهی از فهم و درک­اند چگونه توانند مجری عدالت در جامعه و یاری دهنده پیامبری باشند که انسان کامل است. توده مردم برخلاف تفکرات یهود، در منظر اسلام دارای کرامت­اند” وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَم” (اسراء:۷۰)-و همانا فرزندان آدم را گرامى داشتیم؛ و هر اندیشه و عملی که نافی این کرامت ذاتی باشد محکوم است. انسانی که این کرامت را داراست آیا ممکن است که تهی از فهم و درک باشد؟ پس لازمه این کرامت توانایی ادراکات او در امور مختلف است و همین توانایی، وی را از دیگر موجودات متمایز می­کند و به دیگر سخن، دلیل این کرامت نهادن به نوع انسان قدرت فهم و شعور او است که وی را مستحق این تکریم کرده، پس نفی فهم و درک از توده­ها ملازم با نفی این کرامت ذاتی است و اسلام عزیز همچین تفکرات شیطانی که در پس آن به بند کشیدن ملت­ها و ایجاد نظام برده داری مدرن است را به شدت طرد می­کند. نگاه امیرالمومنین علی (ع) به توده­ی مردم در کلمات گوهربار حضرتش عیان است :” وَ لاتَظُنُّوا بِیَ استِثقالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی ………فَلاتَکُفُّوا عَن مَقالَهٍ بِحَقٍّ اَو مَشوَرَهٍ بِعَدلٍ” (نهج البلاغه: خطبه۲۱۶) -گمان مبرید که اگر حقی به من پیشنهاد شد بر من گران می­آید…. پس از گفتن حق یا مشورت در عدالت خودداری نکنید؛ خلافت در مکتب على دورى از مردم، روگردانى از ملت و نزدیکى به خودخواهى و عدم توجه به اوضاع عمومى و نیازمندى‏هاى افراد و اجتماعات نیست؛ بلکه خلافت وسیله‏اى است براى نزدیکى حاکم به مردم، و مهر ورزیدن به توده و تواضع وى بر همگان و سپس توجه کامل به وضع آنهاست.(سید هادى خسروشاهى، ۱۳۷۹، ص:۳۲۳) حکومت و خلافت در اندیشه سیاسی امیرالمومنین (ع) احیاء حقوق توده مردم است که بر مبنای اندیشه­ی ” دست خداوند همراه توده­هاست”(نهج البلاغه: خطبه ۱۳۶) می­باشد. ایشان همواره مخالف ترک جماعت و گوشه نشینی بود مگر اینکه خود این کناره گیری به صلاح توده­ها باشد. حکومت بدون این اهداف در نزد حضرتشان کمتر از آب بینی بزی است که در هنگام عطسه می­پراند (نهج البلاغه: خطبه ۳ ) بگونه­ای که حکومت، منهی مردم و جدای از توده­ها معنا و مفهومی ندارد.

در بیانات بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) اهمیت و جایگاه توده مردم در تحولات اجتماعی بارز است. تاکیدات حضرت امام بر اینکه: ” هر ملتی باید خودش سرنوشتش را در دست بگیرد”(امام خمینی، ۱۳۸۷، ج۶: ۱۲) “ملت قیم نمی­خواهد، خودش باید قیم خودش باشد”(امام خمینی، ۱۳۸۷، ج۱۰: ۵۶)” مردم ولی نعمت ما هستند”(امام خمینی، ۱۳۸۷، ج۱۴: ۷۳) و نیز سکوت وی و احترام به انتخاب مردم در مواردی چون بازرگان و بنی­صدر نشان از دیدگاه والای ایشان در نظر به مردم است. در نگاه امام خمینی این توده­های مردمی هستند که سرنوشت خود را مشخص می­کنند و حکام باید به انتخاب توده­ها احترام بگذارند ولو اینکه آن انتخاب با رای و نظر حاکمان متفاوت باشد. امام در این­باره فرمودند:” ما تابع آرای ملت هستیم. ملت ما هرطور رای داد ما هم از آن­ها تبعیت می­کنیم”(امام خمینی، ۱۳۸۷، ج۱۱: ۳۵) ” میزان رای ملت است”(امام خمینی، ۱۳۸۷، ج۸: ۱۸۳)

در اندیشه­ی سیاسی فلاسفه و متفکرین بزرگ جهان اسلام در سده­های قبل نیز این موضوع (توده مردم) از جایگاه ویزه­ای برخوردار است. با برسی آثار آنها می­توان جایگاه توده­ها را در اهمیت دادن به مسئله­ی تعاون و مشارکت اجتماعی دریافت. مبحث تعاون و مشارکت اجتماعی در نظام فکری و سیاسی اندیشمندانی چون فارابی، خواجه نصیر طوسی، قطب الدین رازی، صدرالمتالهین و سایرین یک اصل و رکن محسوب می­شود. بدیهی است تعاون و مشارکتی سازنده واقع می­شود و موجب شکوفایی، رشد و تعالی جامعه است که آحاد و گروه­های موجود در اجتماع دارای فهم و درک بوده والا مشارکت افرادی که فاقد فهم صحیح­اند نمی­تواند مفید واقع شود. در آرای قطب الدین رازی انسان موجودی مدنی بالطبع است که زندگی­اش جز با مشارکت همنوعانش ممکن نمی­باشد” لمّا کان الإنسان مدنیّا بالطّبع لا یمکن تعیّشه الّا بمشارکه من ابناء نوعه‏” (قطب الدین رازی، (بیتا)، ص:۲۶) ، همچنین فارابی در کتاب “آراء اهل المدینه الفاضله” در این­باره می­نویسد: “الاجتماع الذی به یتعاون على نیل السعاده هو الاجتماع الفاضل‏” (ابونصر الفارابی، ۱۹۹۵م، ص:۱۱۳)؛ یعنی اجتماعی فاضل است که در آن، تعاون موجب نیل به سعادت باشد. جناب فارابی در اجتماعاتی که تعریف می­کند بر دو عنصر تعاون و غایت مداری تاکید دارد. از منظر معلم ثانی تعاون باید سبب سعادت و کمال جامعه بشری شودکه لازمه این نوع از نگاه به مشارکت و تعاون افراد اجتماع، اعتقاد به ذی شعور بودن و فهم و درک صحیح آنها است.

شالوده بحث اجتماع فارابی را تعاون و همکاری افراد جامعه برای وصول به غایت واحد آن تشکیل می­دهد. به همین دلیل فارابی تعاون را هم سنگ اصل اجتماع تلقی می­کند و در کتاب “آراء اهل المدینه الفاضله” فصل مربوط به اجتماع را چنین آورده است:” القول فی احتیاج الانسان الی الاجتماع و التعاون” (محسن مهاجرنیا، ۱۳۸۶، ص:۲۰۴) .

حاکمیت و نظام سیاسی(political system) :

گفته شد که در نگاه جهودان توده­ی مردم کور و بدون فهم هستند و برای کنترل ملتهای گوئیم باید از حکومتهای مستبد ونظام­های دیکتاتوری(dictator construction) استفاده کرد؛ ” فقط یک فرد مجرب که از همان کودکی برای فهمیدن حکومت خود مختار تربیت شده و آن را تمرین کرده می­تواند کلماتی را که از الفبای سیاست به وجود آمده به خوبی بفهمد و ارزیابی کند… فقط یک حاکم مستبد و مطلق العنان می­تواند به طور دقیق و کامل برنامه ریزی کند و سپس آن را در کلیه اجزای دستگاه حکومتی به اجرا درآورد. بدون یک حکومت مستبد و مطلقه، تمدن نمی­تواند به حیات خود ادامه دهد” (عجاج نویهض، ۱۳۸۷، ص: ۲۵۵-۲۵۶) . جهودان بعد از اینکه آحاد جامعه را موجوداتی کور و فاقد ادراک فرض کردند، تنها الگوی مناسب برای حکومت براین توده­ها را نظام­های سیاسی مطلقه و دیکتاتوری می­دانند. اما اندیشه­ی سیاسی و ساختار حاکمیتی را که اسلام سفارش کرده درست در نقطه مقابل آن تفکر اهریمنی است. در شریعت شریف اسلام که به تصریح خداوند متعال در اصل “فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها ” (روم: ۳۰) – پس روى خود به سوى دین حنیف کن که مطابق فطرت خدا است فطرتى که خدا بشر را بر آن فطرت آفریده؛ دستورات آن متناسب بافطرت آدمی و نیازهای وی است، نیاز اساسىِ بشر به حکومت نیز با توجه به همین اصل شریف تأیید و بر ضرورت حکومت در جامعه اسلامى تأکید شده است. مسئله فطری بودن نیاز جامعه به حکومت تا حدی بدیهی و متفق القول بودکه وقتی پیامبر اسلام (ص) پس از هجرت به مدینه دست به ایجاد دولت اسلامی زد مردم با وجود سؤالاتی که در زمینه حیض و هلال و انفاق و دیگر مسائل عادی مطرح می کردند و از پیامبر توضیح می خواستند در موردتشکیل دولت هیچگونه سؤالی مطرح ننمودند و توضیحی نخواستند، حتی جریانهای پس از رحلت آن حضرت نیز با تمامی فراز و نشیب آن از همین احساس فطری سرچشمه می­گرفت و هرگز شنیده نشد کسی بگوید اصل انتصاب خلیفه لزومی ندارد یا دلیل بر لزومش نداریم، زیرا همه به انگیزه فطرت احساس می­کردند که چرخ جامعه اسلامی بدون گرداننده، خود به خود گردش نخواهد کرد و دین اسلام این واقعیت را که در جامعه اسلامی باید حکومتی وجود داشته باشد، امضای قطعی نموده است. اما مسئله مهم این است که بدانیم کدام شیوه و مدل حکومتی مورد تایید و رضای خداوند می­باشد.

در اندیشه­ ی سیاسی اسلام الگوهای حکومتی دیکتاتوری و مستبدانه، مطرود و محکوم به فنا هستند و مردم مکلفند به مبارزه­ ی با آنها. و به فرموده امام خمینی کبیر(ره): “اسلام بنیانگذار حکومتى است که در آن نه شیوه استبداد حاکم است که آراء و تمایلات نفسانى یک تن را بر سراسر جامعه تحمیل کند، و نه شیوه مشروطه و جمهورىای که متّکى بر قوانینى باشد که گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع مى‏کنند؛ بلکه حکومت اسلامى، نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى که در تمام زمینه‏ها از قانون الهى مدد مى‏گیرد، و هیچ‏یک از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حقّ استبداد رأى نیست. تمام برنامه‏هایى که در زمینه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن، جهت رفع نیازهاى مردم به اجرا درمى‏آید، باید براساس قوانین الهى باشد. این اصل کلّى، حتّى در مورد اطاعت از زمامداران و متصدّیان امر حکومت نیز جارى و سارى است”(امام خمینی، ۱۳۶۵، ص:۲۱). حکومت و سرپرستى اجتماعى، بر دو گونه است، و از این دو نوع بیرون نیست؛ یا سرپرستى و حکومت، الهى و زمینه‏ ساز بندگى خداوند است یا غیر الهى که در آن صورت، زمینه‏ ساز گرایش به دنیاپرستى و ایجادکننده و رشد دهنده‏ ى تعلقات مادى خواهد بود. این گمان که کسى مى‏تواند، هیچ حکومتى را نپذیرد و درعین‏ حال در مسیر الهى قدم بردارد، ساده‏ اندیشى است؛ چون هر فرد، جزئى از مجموعه و جامعه‏ اى است که در آن زندگى مى‏کند و محور نظام اجتماعى که سرپرستى همان جامعه را به عهده دارد، اختیارات او را محدود نموده، زمینه‏ ساز حرکت فرد در یکى از دو جهت مادى یا الهى مى‏شود. (علی اصغر نصرتی، ۱۳۸۸، ص:۱۴۳) قرآن کریم این مطلب را اینگونه بیان می­کند؛ ” اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُون”(بقره، ۲۵۷) – خداوند ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده ‏اند، آنها را از تاریکى به سوى نور مى‏برد و آنان که کافر شدند، سرپرستانى طاغوتى بر آنها حکم مى‏رانند که آنان را از نور خارج ساخته، به سمت تاریکى مى‏برند.

این آیه بدین معنا است که نه اینگونه می­باشد که دو ولایت الهی و طاغوت باهم قابل جمع هستند تا تن به هر دو داد و نه می­توان که تن به هیچ کدام نداد پس در نتیجه اگر از ولایتِ الله خارج شوى، هیچ چاره ندارى که تحت ولایت طاغوت بروى و بالعکس، به عبارت دیگر هم مانعه الجمع است و هم مانعه الخلو است. از طرفی آیاتی داریم که دستور داده از طاغوت دوری و با آن مبارزه کنیم؛ “یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِه” (نساء: ۶۰ )-چگونه می­خواهند کسانى را که جبت و طاغوت هستند حاکم خود قرار بدهند و حال آنکه امر شدند که به­آنها کافر شوند.

آیه فوق در واقع مکمل آیه قبل از خود است، زیرا آیه پیش، مؤمنان را به اطاعت فرمان خدا و پیامبر و اولوا الامر و به داورى طلبیدن کتاب و سنت دعوت نمود و این آیه از اطاعت و پیروى و داورى طاغوت، نهى مى‏نماید.( آیه الله مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج‏۳: ۴۴۵) حکومت پادشاهى، که در زبان عربى به آن “ملوکیت” و در اصطلاح غربى به آن “مورناشى” (Monarchy)مى‏گویند، یک نوع حکومت فردى است که یک فرد، مبدأ و منشأ قدرت و تصمیم‏گیرى و اجرا مى‏گردد، نه تنها او واجد چنین مقامى است، بلکه وارث او نیز حائز چنین مقامى خواهد بود. این نوع از حکام، همان متکبران تفوق‏طلب هستند که از نظر اسلام مطرود و مردود مى‏باشند چنان‏که مى‏فرماید: (آیه الله جعفر سبحانی، ۱۳۸۵، ص:۵۲ )” تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً ” (قصص: ۸۳)- ما سراى آخرت را، براى گروهى مقرر مى‏داریم که در روى زمین تفوق‏طلب نباشند و فساد نکنند؛ رژیم پادشاهى در تمام جهان، پیوسته، با تفوق‏طلبى و آدم‏کشى و غارت اموال عمومى همراه بوده است. در این صورت چگونه مى‏تواند مورد تأیید قرآن و حمایت اسلام باشد؟(آیه الله جعفر سبحانی، ۱۳۸۵، ص:۵۲ )

و نیز در جای دگر هدف بعثت انبیاء را اجتناب و مبارزه با طاغوت بیان کرده، می­فرماید: “وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت” (نحل: ۳۶)- و همانا ما در میان هر امّتى پیامبرى را برانگیختیم (تا به مردم بگویند) که خدا را بپرستید و از طاغوت دورى نمایید؛ سپس به کسانی که از طاغوتها دوری کرده­اند بشارت می­دهد: “وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏ فَبَشِّرْ عِباد” (زمر: ۱۷)- و کسانى که از عبادت و بندگى طاغوت‏ها (و قدرت‏هاى ضد الهى) دورى نموده و به سوى خدا بازگشتند بر آنان مژده باد، پس بندگان مرا بشارت ده؛ در قرآن کریم، طاغوت به شیطان، بتها و نیز به هر مستکبر و متعدی که مایه­ی فساد و سرکشی است اطلاق می­شود. جمله” أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ”- بطورى که از سیاق بر مى‏آید- بیان بعثت رسول است، و معنایش این است که حقیقت بعثت رسول جز این نیست که بندگان خداى را به عبادت خدا و اجتناب از طاغوت دعوت کند. (علامه طباطبایی، ۱۳۷۴، ج۱۲: ۳۵۳)و همانگونه که گفته شد یکی از مصادیق بارز طاغوت، حکومتهای مطلقه و موروثی است که همواره در طول زمان عامل فساد و سرکشی بوده­اند. زیربنا و شالوده­ی این دسته از نظامهای سیاسی، خشونت و استبداد است و اسلام با هرگونه استبداد و استکباری مخالف و با آن مبارزه می­کند. تنها نظام سیاسی مورد قبول اسلام، حکومتی است که مبتنی بر دستورات الهی و بر مبنای عدل و عدالت، احترام به حقوق شهروندی، رعایت قوانین و تکریم تمام آحاد جامعه باشد. همان گونه که مولایمان امیر مومنان اینگونه می­اندیشید و بر این محورها حکومت کرد. حکومت در منظر حضرتشان حقی نبود که خداوند به یکی از افراد بشر بخشیده باشد و مانند مال یا ملکی، جزء دارایی­های او بحساب بیاید و بعدِ او هم به ورثه­اش برسد، بلکه حکومت در اندیشه آن امام همام ودیعه و امانتی است که خداوند بر علماءِ امت نهاده، و با استقبال عمومی مردم قابلیت اجرایی پیدا می­کند. به عبات دیگر مشروعیت الهی به همراه مقبولیت عمومی لازمه یک حکومت مشروع است. ایشان در این زمینه می­فرمایند: “اما وَالَّذی فَلَقَ الحَبَّه و بَرَأَ النَّسَمَه لَولا حُضُورُ الحاضِرِ و قیامُ الحُجَّه بِوجودِ النّاصِرِ و ما أَخَذَ الله عَلَی العلماءِ عَلَی کِظَّهِ ظالمٍ و لا سَغَبِ مَظلومٍ لَأَلقَیتُ حَبلَها عَلَی غارِبِها و لَسَقَیتُ آخِرَها بِکَأسِ أوَّلِها” (نهج البلاغه، خطبه: ۳)-آری به حق آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید اگر نبود حضور حاضران و اتمام حجت با اعلام ناصران، و اگر خداوند با علماء پیمانی سخت نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگر و گرسنگی ستمدیده هیچ آرام نگیرید، بی تأمل رشته­ی حکومت را از دست می­گذاشتم و پایانش را همچون آغازش می­انگاشتم و خود را به کناری می­گذاشتم؛ حکومت امام علی(ع ) حکومتی نبود که با تغلب و تسلط شکل گرفته باشد و مردم را با اعمال خشونت و تهدید و رعب و وحشت به اطاعت کشانده باشد و یا مردم از سرِ کوری و نادانی تن به آن داده­اند، بلکه با اقبال مردمی و اسرار توده­ها و رضایت جامعه همراه بود. چنانکه خود ایشان درباره درخواست عموم جامعه از ایشان برای پذیرش خلافت می­فرمایند: “وَ بَسَطتُم یَدِی فَکَفَفتُها و مَدَدتُموها فَقَبَضتُها ثُمَ تَداکَکتُم عَلَیَّ ….” (نهج البلاغه، خطبه: ۲۲۹)- دستم را برای بیعت گشودید و من آن را بستم، و به سوی خود کشیدید و من آن را برگرفتم، سپس بر من هجوم آوردید… و نیز می­فرمایند: “فَمَا راعَنِی إلَّا وَ النَّاسُ کَعُرفِ الضَّبُعِ إلَیَّ یَنثالونَ عَلَیَّ مِن کُلِّ جانِبٍ حَتَّی لَقَد وُطِئ الحَسَنان و شُقَّ عِطفَایَ….” (نهج البلاغه ، خطبه: ۳)_ به ناگاه دیدم که انبوه مردم از هر سوی روی به من نهاده­اند و چون یال کفتار پس و پشت هم ایستاده­اند و گرد مرا از هر طرف گرفتند چنان که استخوان­های بازویم فشرده گشت و دو پهلویم آزرده…

امام علی(ع) حکومت را از آنِ مردم می­دانست و برای آنان حق حاکمیت قائل بود و هنگامی که مردم خواستار بیعت با وی شدند، تلاش کرد تا آنان را با حقشان آشنا کند و فهمی درست از حکومت و حقّ حاکمیت مردم ایجاد نماید.(مصطفی دلشاد تهرانی، ۱۳۸۲، ص:۱۴۳)   علی(ع) به حکومت به عنوان ابزاری برای برپایی عدالت اجتماعی و در خدمت آن و به عدالت به عنوان ابزاری برای خدمت به مردم نگاه می­کرد، چنانکه ابن عباس می­گوید: پیش از جنگ جمل به خدمت امام رسیدم، ایشان در حال پینه زدن به کفششان بودند، چون مرا دیدند فرمودند:مَا قِیمَهُ هَذِهِ النِّعل؟- قیمت این کفش چند است؟- گفتم: لا قِیمَهَ لَها- قیمتی ندارد. فرمودند: “وَالله لَهِی أَحَبُّ إلیَّ مِن إمرَتِکُم إلا أن أُقِیمَ حَقاً أو أدفَعَ باطِلاً” (نهج البلاغه، خطبه: ۳۳)- به خدا سوگند این کفش بی ارزش در نزد من محبوبتر است تا حکومت بر شما مگر آنکه حقی را برپا سازم یا باطلی را براندازم؛ در نزد مولای متقیان حاکمیتی که در خدمت توده مردم و رفع نیازهای آنان و برقراری عدالت اجتماعی نباشد از کفشی پینه زده بی­ارزشتر است بلکه ایشان حکومت و حاکمیت را به عنوان یک وظیفه­ی الهی می­دیدند که برای رفع حوائج امت تشکیل یافته است نه صرفا برای حکومت کردن و استبداد و بیدادگری و قدرت طلبی، آنگونه که حکام قبل از وی و خلفای بنی امیه و بنی العباس می­پنداشتند و نه آنگونه که یهودیت صهیونیسم برآن است. آن بزرگوار حکومت را در جهت منافع مردم و خدمت به آن­ها می­خواست همانگونه که خود فرمود: “الذَّلِیلُ عِندِی عَزِیزٌ حتَّی آخُذَ الحَقَّ لَه وَ القَوِیُّ عِندِی ضَعِیفٌ حَتَّی آخُذَ الحَقَّ مِنهُ رَضِینَا عَنِ اللهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمنَا لِلَّه أَمرَهُ” (نهج البلاغه، خطبه: ۳۷)- اکنون هر ذلیل ستمدیده­ای در نزد من عزیز است تا حقش را بستانم و به او بدهم و هر نیرومند سرکشی در نزد من حقیر است تا حق ستمدیدگان را از او بازستانم. قضای الهی را پذیرفته و فرمان او را گردن نهاده­ایم؛ حکومت در نگاه مردم سالار علی(ع) از آن مردم و در خدمت آنان است. امیرالمومنین پایه و اساس جامعه و حکومت را عموم مردم می­داند و سفارش می­کند که باید گوش زمامداران به عامه­ی مردم باشد و میل و جهت حکومت به ایشان(مصطفی دلشاد تهرانی، ۱۳۸۲، ص۱۵۳) “فَلیَکُن صَغوُکَ لَهُم وَ مِیلُکَ مَعَهُم” (نهج البلاغه، نامه ۵۳) این است نگاه اسلام و الگوهای عظیم الشأن آن به حاکمیت و حکومت.

 

نتیجه :

از مطالب گفته شده اینگونه می­توان نتیجه گرفت که با مطالعه تاریخ به این حقیقت خواهیم رسید که همواره میان حق و باطل درگیری و نزاع وجود دارد، از این رو قران کریم در مورد جنگی دائمی میان حق وباطل سخن می­گوید:” وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا ” (بقره:۲۱۷) – فتنه از قتل بزرگتر است ، و دشمنان همواره با شما می­جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان منحرف کنند؛ این جنگ در تمام دوران­ها بوده و مخصوص و محدود به یک زمان خاص نمی­باشد و از طرفی خداوند متعال از یهود به عنوان بزرگترین دشمن برای اسلام یاد کرده، می­فرماید: ” لَتَجِدَنّ أَشَدَ النَّاسِ عَداوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ…” (مائده:۸۲) – به درستی که دشمنترین مردم نسبت به مومنان را یهودیان می­یابی؛ که این بخاطر دشمنی­های متعددی بوده که این قوم علیه اسلام و مسلمانان در طول تاریخ روا داشتند. از جمله اسنادی که گویای این دشمنی است مجموعه سندهایی است که به پرتکل­های یهود مشهورگشت که دربخشهایی از اولین پرتکل به سه موضوع آزادی سیاسی، توده­ی مردم، حاکمیت و نظام سیاسی برمی­خوریم. جهودان در راستای اهداف استعماری خود برای هر یک از این موضوعات تعاریف و پیش فرض­هایی را ارائه داده­اند که طبق اصول و مبانی فکری آنها است از جمله اینکه در باره آزادی سیاسی اینگونه سخن می­رانند که آزادی سیاسی ایده­ای بیش نیست و واقعیت خارجی ندارد اما هر یک از ما باید بداند که چگونه در موقع لزوم از این طعمه برای جذب گروه­ها و توده­ها به سوی حزب خود و نابود کردن حزب مخالف که حکومت و قدرت را دراختیار دارد استفاده کند. و یا در مورد توده مردم قائل به عدم فهم و ادراک توده­ها هستند و اینکه صلاحیت تصمیم گیری در مورد خویش را ندارند و در نتیجه بهترین روش برای مهار آنها حکومتهای دیکتاتوری می­باشد. در حالی که اسلام عزیز تمامی این تفکرات را باطل دانسته، حق آزادی را از امور فطری و از شئون انسان می­داند و طبق اصل “وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ “(آل عمران: ۶۴) انسان را موجودی آزاد و برای وی حق تصمیم گیری در مورد آینده و جامعه­ی خویش را محفوظ و به آن احترام گذارده است. نیز طبق اصل ” إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم ” (رعد: ۱۱) به فهم و انتخاب توده­ها احترام و ایشان را در انتخاب آینده­ و راه و روش هدایت و مدیریت جامعه­ی خویش مختار گذاشته است. همچنین سیره و فرمایشات ائمه­ (ع) سندی روشن بر این اندیشه­ی ناب می­باشد. اسلام حکومت را نیز از آن مردم و برای سعادت و هدایت آنان می­خواهد. طبق اصل “وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت”(نحل: ۳۶) هر نوع حکومت استبدادی و دیکتاتوری محکوم ومطرود، و حاکم در حکومت اسلامی حق هیچ گونه خود رأیی و استبدادی را ندارد. در الگوی حکومتی اسلام حکومت از آن مردم و برای خدمت به آنها و رفع مشکلاتشان است، آنچنان که مولایمان امیر مومنان می­اندیشید و عمل می­کرد.

پایان مقاله نخست، ادامه دارد…..

(این مقاله در ماهنامه مبلغان منتشر شد)

 

منابع:

  • قرآن کریم
  • نهج البلاغه(ترجمه­ی مرحوم محمد دشتی)
  • طباطبایی، سیدمحمدحسین.(۱۳۷۴)، ترجمه تفسیر المیزان‏، مترجم: سید محمد باقر موسوى همدانى، قم‏: دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏
  • قرائتی، محسن. (۱۳۸۳)، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن
  • مکارم شیرازی، ناصر. (۱۳۷۴)، تفسیر نمونه، تهران: دارالکتب الاسلامیه
  • نویهض، عجاج. (۱۳۸۷)، پرتکل دانشوران صهیون، مترجم: حمیدرضا شیخی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی
  • امام خمینی (ره)، روح الله. (۱۳۸۷)، صحیفه امام ، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام
  • الفارابی، ابونصر. (۱۹۹۵م)، آراء اهل المدینه الفاضله ومضادتها، بیروت: مکتبه الهلال
  • الرازی، قطب الدین.(بیتا) شرح مطالع الانوار فی المنطق، قم: انتشارات کتبی نجفی
  • امام خمینی(ره)، روح الله.(۱۳۶۵)، شئون و اختیارات ولی فقیه، تهران: وزارت ارشاد اسلامی
  • نصرتی، علی اصغر. (۱۳۸۸)، نظام سیاسی در اسلام، قم: مرکز نشر هاجر
  • سبحانی، جعفر.(۱۳۸۵)، حکومت اسلامی در چشم انداز ما، قم: موسسه­ی امام صادق(ع)
  • جرداق، جرج.(۱۳۷۹)، امام علی و حقوق بشر، مترجم: سید هادی خسروشاهی، تهران: سوره
  • دلشاد تهرانی، مصطفی.(۱۳۸۲)، جمال دولت محمود، تهران: دریا
  • سلیمانیان، حسنعلی.(۱۳۹۰)، قدرت در اندیشه سیاسی امام خمینی(ره)، قم:دبیرخانه­ی مجلس خبرگان رهبری
  • لک زایی، شریف.(۱۳۸۲)، آزادی سیاسی در اندیشه­ی مطهری و بهشتی، قم: بوستان کتاب
  • مهاجرنیا، محسن.(۱۳۸۰)، اندیشه­ی سیاسی فارابی، قم: بوستان کتاب